Archive | Uncategorized RSS feed for this section

شهرزاد، شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران، کارتن خواب امروز

17 Oct

شهرزاد، شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران، کارتن خواب امروز

یکشنبه, ۱۱ام بهمن, ۱۳۹۴
اندازه قلم متن

sharzad02کبرا سعیدی با نام هُنری شهرزاد (زاده ۱۸ آذر ۱۳۲۹) شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران است.

زندگی و فعالیت‌های هنری: کبرا در سال ۱۳۲۹ در تهران زاده شد. او با رقصندگی در کافه‌های خیابان لاله‌زار در سن ۱۴ سالگی آغاز کرد و سپس به تئاتر روی آورد. با نام مستعار شهرزاد در نمایش‌هایی چون «بین راه» بازی کرد و سپس نقش‌های کوچکی در سینما برعهده گرفت و کم‌کم نقش‌های تاثیرگذاری در فیلم‌هایی مانند «تنگنا» و «صبح روز چهارم» بازی کرد که در جشنواره سپاس برنده جایزه شد. شهرزاد حدود سال ۱۳۵۲ در اعتراض به فیلم فارسی از بازیگری کناره‌گیری کرد و به عضویت گروه سینمای آزاد درآمد و به ساختن فیلم کوتاه پرداخت. در همین زمان شعرهایش را چاپ می‌کرد و داستان‌های کوتاهش در نشریاتی چون روزنامه آیندگان و کتاب جمعه منتشر می‌شد. در سال ۱۳۵۶ او فیلم بلندش را به نام «مریم و مانی» ساخت که پوری بنایی نیز در آن بازی کرده‌است. این فیلم از معدود فیلم‌های ایران پیش از شورش آخوندی است که قهرمان داستان و کارگردان آن زن هستند. اما فیلم در آن سال توقیف شد و در سال ۱۳۵۹ موفق به اکران شد. پس از آن خبری از شهرزاد در دست نبود به طوری که او را مُرده می‌پنداشتند. در واقع شهرزاد سعیدی در جریان شورش ۱۳۵۷ تمام دارایی خود، حتی کتاب‌ها و فیلم‌هایش را از دست داد.

sharzad01

آثار: کارگردانی: فیلم بلند مریم و مانی (۱۳۵۷) تعدادی فیلم‌های کوتاه شعر: کتاب‌هایی مانند «با تشنگی پیر می‌شویم»

بازیگری: بازیگری در نمایش‌هایی همچون «بین راه» بازیگری در فیلم‌های طوقی، سه قاپ، پنجره، داش آکل، بابا شمل، پل، تنگنا، عیالوار، گرگ بیزار (بازی او در «تنگنا» و «صبح روز چهارم» برنده جایزه جشنواره سپاس شد.

امروز این بانو هنرمند کارتن خواب و آواره در تهران است. این سرگذشت بانو کبری سعیدی تنها نیست این سرگذشت هنر ایران و هنرمند ایرانی است که رو به نابودی است.

صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره ای که گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار دیوار نشسته است. سیگارمی کشد و نگران به زمین می نگرد.

روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت ها جستجو” شهرزاد” را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکرمی کند که امشب کجا بخوابد.

صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. دیواری به رنگ خاک که کنتراستش با پیراهن آبی او، منظره ای دلپذیر ساخته.

از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدر در نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب “با تشنگی پیر می شویم” را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته: کبرا نام خواهرمرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد.

از آغاز رقصندگی در کافه جمشید، و سیروس لاله زار، در سن چهارده پانزده سالگی و میان انبوهی از دود سیگار و بوی الکل می گوید. ازعشق به تئاتر که او را می برد تا گوشه و کنارایران، در روزگارماشین های قدیمی و جاده های خاکی و بعد رسیدن به جاده سینما.

اولین بار نامش در تیتراژ فیلم “قیصر” می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلمفارسی بازی می کند. نقش او در بیشتراین فیلم ها زن بدکاره یا رقاصه ای است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در”تنگنا” و “صبح روز چهارم”، برایش جایزه هایی ای از جشنواره “سپاس” به ارمغان آورد.

حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی ازسینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد، فیلم کوتاه می سازد، کتاب های شعرش را چاپ می کند و داستان های کوتاهش در روزنامه “آیندگان” و بعدها “کتاب جمعه” چاپ می شود.

تا این که فیلم بلند “مانی ومریم” را در سال ۱۳۵۶ با بازی “پوری بنائی” می سازد. مریم ومانی ازاولین فیلم های سینمای پیش ازانقلاب است که کارگردان وقهرمان قصه اش زن هستند. فیلم توقیف می شود و سه سال بعد اکران.

توفان انقلاب از راه می رسد و در آن شلوغی روزگار، دارو ندارش از بین می رود. فیلم هایش گم می شوند و کتاب هایش و خودش. مدت های مدید دربدر می شود وهراسان. دراوج بیماری روحی و جسمی در سال ۱۳۶۴ راهی آلمان می شود و بعد ازهفت سال هوای وطن می کند و باز می گردد به ایران.

حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

sharzad03

در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد وتوجه اهالی سینما وآشنایان و دوستان قدیم که بیش ازحقوق بخورونمیری باشد که بعدها از خانه سینما می گیرد. او را سال ها آدم هایی که باید ببیند، نمی بینند. کم به سهو و بیش به عمد.

در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد و در این دربدری چه اهمیت دارد که “پوران فرخ زاد” در کتاب “کارنمای زنان ایران” می نویسد او با خوردن قرص در سال ۱۳۵۷ خودکشی کرده است و مجله “دنیای سخن” در سوگ “اخوان” نامه ای از” گلستان” منتشر کند که از آخرین دیدار این دو در لندن بگوید و در آن اشاره ای شود به شعر شهرزاد:

“اخوان روز رسیدنش، به هدیه، کتابی به من بخشید که یک جنگ از شعرهای نو فارسی بود. چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست، برگزیده‌هایی هست. بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سال ها پیش با عنوان “با تشنگی پیر می‌شویم” درآمد، در آوردم.”

“از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبرهستیم. به‌ خود گفتم و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است “شهرزاد” است.”

صبح روز سوم: نیمکت خانه هنرمندان. جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی خانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد.”

“در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. اما صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کارعادی روزانه همه آدم های دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هایم را کجا بگذارم؟”

می گوید وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که درباره اتفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی ازجهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطه اشتراکی. حتی خیلی وقت ها حرف زدن آدم های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

همه آرزویش اما در این سال ها، یافتن سرپناهی است غیرازآسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند.

صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دوراز هیاهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است. جایی که بتواندغذایی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشیب اش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلم نامه ها و داستان هایش را دوباره جان بخشد و باز بسراید:

تلنگری بر آب زدم
سازی که زمین آن را می‌شنود
آسمان آن را می‌شنود
تلنگری بر گیجگاه عشق
رعدی سخت درمی‌گیرد
پرنده مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند
زندگی اینگونه است
تلنگری بر دهان کامل ترین انسان
پایان آرامش
و یا آغاز شورش

آب

17 Oct

شط و جوی و قطره و بحر و حباب
یکزبان گویند: ما آبیم٫ آب

اصالت تغییر

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

پدرم خوش تیپ و قد بلند و شوخ بود و به چشم ما  نماد  ذکاوت و شجاعت و موفقیت بود. خاطرات کودکی من پر است از خاویار و بطری های جانی والکر پدرم و پالتو پوست های مادرم که همیشه ازش می ترسیدم و بدم می آمد. بعد از انقلاب که ورق برگشت پدرم خانه نشین شد. پولهایش را در چند تا سرمایه گذاری اشتباه از دست داد و شروع به ترسیدن کرد و دیگه هیچ وقت صدای قهقهه هاش خونه رو پر نکرد. با اینهمه یکجورایی حس طنزش ماند و جمله های به یاد ماندنی زیادی ساخت ولی از همه خوشمزه ترش این است ” اگر سی سال پیش کسی به من می گفت که زندگی ام این جوری تغییر خواهد کرد ، بدون هیچ تردیدی با یک گلوله توی مغزم شلیک می کردم!”

***

یک لیوان شراب می ریزد و روی سوفا کنار دستم می نشیند . در…

View original post 452 more words

سکسولوژی افتراقی:زن و مرد

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

 شب که می شد عین دراکولا می شدم. از تابوت می اومدم بیرون و می رفتم دم پنجره و نگاه می کردم به کوههای برف گرفته، شومینه روشن بود ولی خونه انقدر بزرگ بود که  مگه به این اسونی گرم می شد.خیلی وقت بود میخواستم بفروشمش و برم یک آپارتمان کوچک بگیرم ولی خاطرات لعنتی نمی گذاشت. از رو بی حوصلگی گوشی تلفن را بر می داشتم و به یکی شون که تو لیست موبایلم بود زنگ می زدم. اسم هیچ کس اسم خودش نبود. روشون اسم میذاشتم : بلنده ، رومانتیک ، هولو ، مشنگ … بالاخره  یکی سر و کله اش پیدا می شد. آب جارو زده ، ابرو ها برداشته و اودکلن زده. هر کدوم یک حال و هوایی داشت ولی همشون یک جورایی شبیه هم بودن. از در که میومدن تو براشون یک پیک می ریختم و لاجرعه می رفتن بالا. بیشترشون همیشه در مورد ماشین…

View original post 582 more words

شال گردن چهار خانه

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

دونه های برف زیر نور چراغ های کم سو رقص کنان می بارند. نفس نفس زنان به سمت خانه می دوم و برفهای ترد کف کوچه زیر پام چرق چرق صدا می کند. وقتی جزوه های خیس خورده را روی میز می گذارم ناگهان آهم به آسمان می رود. شال گردن  چهار خانه  عزیزم را توی راه گم کرده ام  . می پرم پای تلفن و خانه ی  یار دبستانی ام را می گیرم و می پرسم شال گردن را آنجا جا نگذاشته ام ؟وقتی می گوید نه  با بغض گوشی را می گذارم. دو ساعت بعد زنگ در خانه را می زنند. برادرش شال گردن  در دست پشت در است و مثل گنجشکی در سرما می لرزد. لبخندی می زند و می گوید همه ی کوچه هایی که فکر می کردم ازش رد شده  باشی را گشتم، تا پیداش کردم! هفت هشت سالی از ما بزرگ تر است و…

View original post 732 more words

اندر مزایای استفاده از کاندوم

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

دهنش را باز کرده و جیغ می کشد.مامی! مامی ! مامی! اشک از گوشه ی چشمش مثل رودخانه نیاگارا جاری است. پدرش هرچی سعی می کند آرامش کند فایده ندارد. مردم کم کم توی اتوبوس کلافه می شوند. شوخی که نیست. ده دقیقه است که مدام زر می زند، لا ینقطع. همین طور که نگاهش می کنم با خودم فکر می کنم که چرا مردم فکر می کنند که بچه موجود دل نشینی است؟ صدای جیغش با مف و عن دماغ قاطی شده و همه ی پنج سالگی اش را فریاد می زند. پنج سال دیگر توی مدرسه معلمش را دیوانه می کند، توی پانزده سالگی توی ماشین بکارتش را در حال ماری جوانا کشیدن به باد می دهد، پنج سال بعد هم یک توله مثل خودش پس می اندازد که دقیقا نمی داند پدرش کدوم خری بوده… شاید هم جنده بشود و یا کارمند سوپر مارکت یا بشود مثل…

View original post 715 more words

وقتی در آسمان شهر دروغ وزیدن می گیرد

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

گوشی را بر می دارم ، پدر توی خانه است  و دارد رادیو را تعمیر می کند. می گوید ” بگو من نیستم”. این اولین دروغی است که می گویم. می توانستم بگویم پدرم دستش بند است و بعد به شما زنگ می زند اما بجایش  به من یاد می دهند که راه ساده تر را انتخاب کنم  و من دروغ می گویم.

همه آماده شدیم که بریم مهمانی ، میهمان سر زده می رسد،می پرسند مزاحم که نیستیم؟ پدرو مادرم دست پاچه و معذب لبخند می زنند و می گویند نه ! اصلا . این حرفها چیه… بعد مادرم یواشکی از توی اطاق زنگ می زند جایی که قرار بود بریم و می گوید من رودل کردم و باید منو ببرند دکتر و دیر می رسند. روی مبل می نشینند و مثل سیر و سرکه می جوشند در حالیکه کافی بود از اول راستش را می گفتند. اما پدر…

View original post 417 more words