Archive | October, 2017
Gallery

Salad Olivier ( Persian potato salad)

30 Oct

Rozina's Persian Kitchen

Salad Olivier is a kind of potato salad, so much popular in Iran. I do not think you can find someone dislikes this dish in Iran. It’s a dish for 4 seasons. It is great side dish. Salad Olivier is a traditional Russian salad but as I mentioned above is very popular in Iran.

اولیویه 3
Ingredients
4 large potatoes, cooked
3 eggs, hard boiled
1 shredded chicken breast
1 cup cooked green peas
200 g pickled cucumbers

Dressing
1 cup mayonnaise
1 cup Greek yogurt
3 tbsp lemon juice
Salt- pepper to taste
Sunflower oil

DSC_0934

Preparation
First is first: place all ingredients for dressing in a bowl and mix very well, set aside.
Shred the chicken meat. Mash the eggs and potatoes. Dice the pickled cucumber. Then in bowl, add shredded chicken, mashed eggs and potatoes, dices cucumber and green peas. Now mix ingredients with dressing sauce very well. Check seasoning.

View original post 286 more words

Salad Olivier ( Persian potato salad)

30 Oct

Source: Salad Olivier ( Persian potato salad)

قربان شما از کرج قضنفرالدوله

26 Oct

جان من پاسخش این است که درصد کتابخوان در ایران حتا یک ٬ یک ناچیز هم نیست. دختران ایران در فکر اصلاح دماغند و مردان ایران در خیابان بدنبال متلک پراکنی و دست درازی به زن و دختر مردمند. پ.لدار ها در حال فحشا پروریند و بی پولها در مظلومنمایی ید طولایی دارند. در واقع اسلام ناب اندیشه و خرد ایران و ایرانی و در هر کجا که رفته اخته کرده است. مردم ایران مردمی هستند که بصورت چندین بار احمقانه زندگی میکنند. یکبار بصورت احمقانه ای صبورند٬ یکبتر دیگر همگی بصورت احمقانه ای کلاه بردارند. از روشنفکر و دکتر و مهندسش گرفته تا دربان و شهردار و تات همین رهبر مخنث انقلاب. یکبار دیگر هم بصورت احمقانه ای دینخویند٬ یکبار هم بصورت احمقانه دو رو و دورنگ و منافقند٬ یک بار دیگر هم بصورت احمقانه ای تجمل پرستند بی آنکه حتا بویی از مدرنیته برده باشند. و سرانجا بصورت احمقانه ای حتا یکبار از خودشان نمی پرسند که آخر چرا دنبال فقط جنس خارجیند!!! دوا می خواهند بخرند در داروخانه بدنبال جنس خارجیند. می خواهند شیر برای بچه اشان بخرند ابرام می کنند که حتما خارجی باشد٬ میخواهند کاپوت بخرند حتما باید خارجی باشد٬ میخواهند کریستال بخرند حتما باید خارجی باشد٬ میخواهند ظرف و ظروف برای عروس و داماد بخرند حتما باید خارجی باشد٬ میخواهند خرید کنند … و خلاصه از شر مرغ تا جوون آدمشان باید خارجی باشد. اگر دور بر خودشان را نگاه کنند حتا یک قلم جنس ندارند که ساخته ی صددرصد خودشان باشد. حتا آردشان هم و نانشان هم خارجی شده. این مردم خلق قهرمان و مردم شریف و عزتمند و دارای کرامت ایران از خودشان نمی پرسند که آخر چرا حتا کفن و مهر نماز و کلید بهشتشان هم از چین و ماچین و آلمان و انگلیس و فرانسه و آمریکگای جنایتکار و اسراییل ملعون می اید. جالب است که رکعت شمارشان هم به صورت انبوه از چین می آید تا مبادا یکی کم و یا یکی زیاد به خداوند بفروشند!!!! ای زکی به این مردم هوشمندو حیف آن چند تا دانشمند که این مردم وارثینشان باشند. بله به خاطر همینها نه ولتر می آید و نه کانت و نه نیچه و نه اسپینوزا و نه هایدگر و نه ارسطو و نه فقط باید دلتان را به آمد شد های نخبگانی چون امام خمینی و امام خامنه ای و امام شجونی و امام خلخالی و امام شریعتی و امام خاتمی و رفسنجانی و فرزند امام زمان حاج محمود احمدینژاد و باب المومنین حسن فریدون روحانی و امیران عضبشان امام علی و این سردار سلیمانی و فیروزآبادی و جعفری حاج روباه اجمدی خاتمی خوش کنید. بله نادری نیست باید اسکندری پیدا شود. اسلام ناب جزاین نمی رویاند. از مزبله خود همان ترواد که دراوست. قربان شما از کرج قضنفرالدوله

قطارِ لنین، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی — اشتراک eshtrak

25 Oct

قطارِ لنین مجید نفیسی و ناگهان او را دیدم در قطاری که شبانه از آلبانی به شیکاگو می رفت. من از کانادا می آمدم و افسونِ دخترِ کُبِکی هنوز با من بود. نزدیک دریاچه ی مرزی شامپلین بلوطی کهن, راه را بر ما بست. هر دو از قطار پیاده شدیم و او در زیرِ تگرگ […]

via قطارِ لنین، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی — اشتراک eshtrak

شهرزاد، شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران، کارتن خواب امروز

17 Oct

شهرزاد، شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران، کارتن خواب امروز

یکشنبه, ۱۱ام بهمن, ۱۳۹۴
اندازه قلم متن

sharzad02کبرا سعیدی با نام هُنری شهرزاد (زاده ۱۸ آذر ۱۳۲۹) شاعر، بازیگر، نویسنده و یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران است.

زندگی و فعالیت‌های هنری: کبرا در سال ۱۳۲۹ در تهران زاده شد. او با رقصندگی در کافه‌های خیابان لاله‌زار در سن ۱۴ سالگی آغاز کرد و سپس به تئاتر روی آورد. با نام مستعار شهرزاد در نمایش‌هایی چون «بین راه» بازی کرد و سپس نقش‌های کوچکی در سینما برعهده گرفت و کم‌کم نقش‌های تاثیرگذاری در فیلم‌هایی مانند «تنگنا» و «صبح روز چهارم» بازی کرد که در جشنواره سپاس برنده جایزه شد. شهرزاد حدود سال ۱۳۵۲ در اعتراض به فیلم فارسی از بازیگری کناره‌گیری کرد و به عضویت گروه سینمای آزاد درآمد و به ساختن فیلم کوتاه پرداخت. در همین زمان شعرهایش را چاپ می‌کرد و داستان‌های کوتاهش در نشریاتی چون روزنامه آیندگان و کتاب جمعه منتشر می‌شد. در سال ۱۳۵۶ او فیلم بلندش را به نام «مریم و مانی» ساخت که پوری بنایی نیز در آن بازی کرده‌است. این فیلم از معدود فیلم‌های ایران پیش از شورش آخوندی است که قهرمان داستان و کارگردان آن زن هستند. اما فیلم در آن سال توقیف شد و در سال ۱۳۵۹ موفق به اکران شد. پس از آن خبری از شهرزاد در دست نبود به طوری که او را مُرده می‌پنداشتند. در واقع شهرزاد سعیدی در جریان شورش ۱۳۵۷ تمام دارایی خود، حتی کتاب‌ها و فیلم‌هایش را از دست داد.

sharzad01

آثار: کارگردانی: فیلم بلند مریم و مانی (۱۳۵۷) تعدادی فیلم‌های کوتاه شعر: کتاب‌هایی مانند «با تشنگی پیر می‌شویم»

بازیگری: بازیگری در نمایش‌هایی همچون «بین راه» بازیگری در فیلم‌های طوقی، سه قاپ، پنجره، داش آکل، بابا شمل، پل، تنگنا، عیالوار، گرگ بیزار (بازی او در «تنگنا» و «صبح روز چهارم» برنده جایزه جشنواره سپاس شد.

امروز این بانو هنرمند کارتن خواب و آواره در تهران است. این سرگذشت بانو کبری سعیدی تنها نیست این سرگذشت هنر ایران و هنرمند ایرانی است که رو به نابودی است.

صبح روز اول: بهارجنوبی. کوچه سمنان. خانه سینما. زنی با موهایی سپید و چهره ای که گذرعمر بر آن هاشور زده. بر صندلی چوبی کنار دیوار نشسته است. سیگارمی کشد و نگران به زمین می نگرد.

روبرویش نشسته ام. به او خیره می شوم. من او را می شناسم و او مرا نمی شناسد. بعد از مدت ها جستجو” شهرزاد” را یافته ام. کنارش می نشینم. سر صحبت را که باز می کنم، کوله و ساکش را نشانم می دهد و می گوید به این فکرمی کند که امشب کجا بخوابد.

صبح روز دوم: بهارشمالی. خانه ای کوچک، وسط تهران بزرگ. دیواری به رنگ خاک که کنتراستش با پیراهن آبی او، منظره ای دلپذیر ساخته.

از کودکی اش و کارکردن در قهوه خانه پدر در نزدیکی میدان راه آهن شروع می کند. بعد کپی کتاب “با تشنگی پیر می شویم” را نشانم می دهد که درمقدمه اش نوشته: کبرا نام خواهرمرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را برای من گذاشتند. مادرم مریم صدایم می‌کرد و پدرم زهرا. زمان رقصندگی شهلا می‌گفتندم. در سینما شهرزاد شدم و حالا زیر شعرهایم می‌نویسند: شهرزاد.

از آغاز رقصندگی در کافه جمشید، و سیروس لاله زار، در سن چهارده پانزده سالگی و میان انبوهی از دود سیگار و بوی الکل می گوید. ازعشق به تئاتر که او را می برد تا گوشه و کنارایران، در روزگارماشین های قدیمی و جاده های خاکی و بعد رسیدن به جاده سینما.

اولین بار نامش در تیتراژ فیلم “قیصر” می آید و بعد از آن در چند فیلم مطرح سینمای ایران و چند فیلمفارسی بازی می کند. نقش او در بیشتراین فیلم ها زن بدکاره یا رقاصه ای است که به چند سکانس و پلان محدود می شد. اما نقش آفرینی های متفاوتش در”تنگنا” و “صبح روز چهارم”، برایش جایزه هایی ای از جشنواره “سپاس” به ارمغان آورد.

حوالی سال ۵۲ در اعتراض به فضای فیلم فارسی ازسینما کناره گیری می کند. به گروه سینمای آزاد می پیوندد، فیلم کوتاه می سازد، کتاب های شعرش را چاپ می کند و داستان های کوتاهش در روزنامه “آیندگان” و بعدها “کتاب جمعه” چاپ می شود.

تا این که فیلم بلند “مانی ومریم” را در سال ۱۳۵۶ با بازی “پوری بنائی” می سازد. مریم ومانی ازاولین فیلم های سینمای پیش ازانقلاب است که کارگردان وقهرمان قصه اش زن هستند. فیلم توقیف می شود و سه سال بعد اکران.

توفان انقلاب از راه می رسد و در آن شلوغی روزگار، دارو ندارش از بین می رود. فیلم هایش گم می شوند و کتاب هایش و خودش. مدت های مدید دربدر می شود وهراسان. دراوج بیماری روحی و جسمی در سال ۱۳۶۴ راهی آلمان می شود و بعد ازهفت سال هوای وطن می کند و باز می گردد به ایران.

حالا هفده سال ازآن بازگشت تلخ می گذرد. هفده سالی که به دربدری و آوارگی و پریشانی گذشته است. از کوچه پس کوچه های تهران تا روستاهای دورافتاده طبس و کرمان.

sharzad03

در این میان آن چه گم می شود آرامش است و آسایش و آن چه نمی یابد اعتماد وتوجه اهالی سینما وآشنایان و دوستان قدیم که بیش ازحقوق بخورونمیری باشد که بعدها از خانه سینما می گیرد. او را سال ها آدم هایی که باید ببیند، نمی بینند. کم به سهو و بیش به عمد.

در کنار تلاش برای یافتن سرپناه، راهی کتابخانه ها می شود تا کپی کتاب هایش را از روی نسخه های موجود بگیرد و همیشه و همه جا در کوله پشتی اش با خود ببرد و در این دربدری چه اهمیت دارد که “پوران فرخ زاد” در کتاب “کارنمای زنان ایران” می نویسد او با خوردن قرص در سال ۱۳۵۷ خودکشی کرده است و مجله “دنیای سخن” در سوگ “اخوان” نامه ای از” گلستان” منتشر کند که از آخرین دیدار این دو در لندن بگوید و در آن اشاره ای شود به شعر شهرزاد:

“اخوان روز رسیدنش، به هدیه، کتابی به من بخشید که یک جنگ از شعرهای نو فارسی بود. چند روز بعد ازم پرسید آن را چگونه می‌بینم. گفتم در این جنگ از آنهایی که شعرشان بی‌پاست، برگزیده‌هایی هست. بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بیان زندۀ بیدادگر را که سال ها پیش با عنوان “با تشنگی پیر می‌شویم” درآمد، در آوردم.”

“از آن برایش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را می‌گرفت نگرید، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: این از کجا آمد، کیست؟ گفتم: همین دیگر. بی‌خبرهستیم. به‌ خود گفتم و همچنان همیشه می‌گویم، در دالان تنگ هیاهوی پرت غافل می‌شویم از دنیایی که در همسایگی زندگی دارد. گفت: مثل رگ بریده خون زنده ازش می‌ریخت. گفتم: همین دیگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چیست؟ گفتم: همین دیگر. اشکال از اسم و آشنایی با اسم می‌آید. از روی اسم چه می‌فهمیم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است “شهرزاد” است.”

صبح روز سوم: نیمکت خانه هنرمندان. جایی که شب گذشته این جا خوابیده. شهرزاد می گوید: وقتی در پارک می خوابی، بعد از چند وقت وحشتت از خوابیدن در کنار بی خانمان ها و موش و گربه و سوسک به الفت با آن ها می رسد.”

“در شب های گرم تابستان، می توانی به آسمان خیره شوی و برای هزارمین بار دنبال ستاره بختت بگردی و بازهم پیدایش نکنی. اما صبح که بیدارمی شوی و می خواهی به دستشویی بروی، دردسرهایت تازه شروع می شود. همین کارعادی روزانه همه آدم های دنیا به مشکلی بزرگ تبدیل می شود. کجا بروم؟ چه کار بکنم؟ ساک هایم را کجا بگذارم؟”

می گوید وقتی در روستا هستی، چیزی که بیشتر از نبود امکانات آزارت می دهد نبود سینما و کتابفروشی و دکه مطبوعاتی است و خیابانی که در آن قدم بزنی و صندلی که بر روی آن بنشینی و مخاطبی که درباره اتفاقات جدید جهان با او حرف بزنی. آدمی بیگانه هستی که گویی ازجهانی دیگر به آنجا پرت شده ای، بی هیچ نقطه اشتراکی. حتی خیلی وقت ها حرف زدن آدم های اطرافت را به زبان محلی، نمی فهمی.

همه آرزویش اما در این سال ها، یافتن سرپناهی است غیرازآسمان. جایی که بتواند در آن لختی بیاساید و به راحتی بخوابد و بنویسد. یخچال و تلویزیون داشته باشد. آن قدر پول داشته باشد که کتاب ومجله بخرد و آن قدرفرصت که آن ها را بخواند.

صبح روز چهارم: اتاقکی در باغ پرتقال یکی از شهرهای شمال. حالا چند روزی است که این جا، دوراز هیاهوی انبوه کرکسان تماشای آن شهر بزرگ، جایی برای زندگی پیدا کرده است. جایی که بتواندغذایی بپزد، روزنامه ای بخرد و نگاهی به پس پشت زندگی پرفراز و نشیب اش بیندازد و آرزوی چاپ کردن سفرنامه ها، شعرها، فیلم نامه ها و داستان هایش را دوباره جان بخشد و باز بسراید:

تلنگری بر آب زدم
سازی که زمین آن را می‌شنود
آسمان آن را می‌شنود
تلنگری بر گیجگاه عشق
رعدی سخت درمی‌گیرد
پرنده مهاجر تنم بال می‌گشاید و می‌خواند
زندگی اینگونه است
تلنگری بر دهان کامل ترین انسان
پایان آرامش
و یا آغاز شورش

آب

17 Oct

شط و جوی و قطره و بحر و حباب
یکزبان گویند: ما آبیم٫ آب