Archive | September, 2017

اصالت تغییر

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

پدرم خوش تیپ و قد بلند و شوخ بود و به چشم ما  نماد  ذکاوت و شجاعت و موفقیت بود. خاطرات کودکی من پر است از خاویار و بطری های جانی والکر پدرم و پالتو پوست های مادرم که همیشه ازش می ترسیدم و بدم می آمد. بعد از انقلاب که ورق برگشت پدرم خانه نشین شد. پولهایش را در چند تا سرمایه گذاری اشتباه از دست داد و شروع به ترسیدن کرد و دیگه هیچ وقت صدای قهقهه هاش خونه رو پر نکرد. با اینهمه یکجورایی حس طنزش ماند و جمله های به یاد ماندنی زیادی ساخت ولی از همه خوشمزه ترش این است ” اگر سی سال پیش کسی به من می گفت که زندگی ام این جوری تغییر خواهد کرد ، بدون هیچ تردیدی با یک گلوله توی مغزم شلیک می کردم!”

***

یک لیوان شراب می ریزد و روی سوفا کنار دستم می نشیند . در…

View original post 452 more words

سکسولوژی افتراقی:زن و مرد

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

 شب که می شد عین دراکولا می شدم. از تابوت می اومدم بیرون و می رفتم دم پنجره و نگاه می کردم به کوههای برف گرفته، شومینه روشن بود ولی خونه انقدر بزرگ بود که  مگه به این اسونی گرم می شد.خیلی وقت بود میخواستم بفروشمش و برم یک آپارتمان کوچک بگیرم ولی خاطرات لعنتی نمی گذاشت. از رو بی حوصلگی گوشی تلفن را بر می داشتم و به یکی شون که تو لیست موبایلم بود زنگ می زدم. اسم هیچ کس اسم خودش نبود. روشون اسم میذاشتم : بلنده ، رومانتیک ، هولو ، مشنگ … بالاخره  یکی سر و کله اش پیدا می شد. آب جارو زده ، ابرو ها برداشته و اودکلن زده. هر کدوم یک حال و هوایی داشت ولی همشون یک جورایی شبیه هم بودن. از در که میومدن تو براشون یک پیک می ریختم و لاجرعه می رفتن بالا. بیشترشون همیشه در مورد ماشین…

View original post 582 more words

شال گردن چهار خانه

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

دونه های برف زیر نور چراغ های کم سو رقص کنان می بارند. نفس نفس زنان به سمت خانه می دوم و برفهای ترد کف کوچه زیر پام چرق چرق صدا می کند. وقتی جزوه های خیس خورده را روی میز می گذارم ناگهان آهم به آسمان می رود. شال گردن  چهار خانه  عزیزم را توی راه گم کرده ام  . می پرم پای تلفن و خانه ی  یار دبستانی ام را می گیرم و می پرسم شال گردن را آنجا جا نگذاشته ام ؟وقتی می گوید نه  با بغض گوشی را می گذارم. دو ساعت بعد زنگ در خانه را می زنند. برادرش شال گردن  در دست پشت در است و مثل گنجشکی در سرما می لرزد. لبخندی می زند و می گوید همه ی کوچه هایی که فکر می کردم ازش رد شده  باشی را گشتم، تا پیداش کردم! هفت هشت سالی از ما بزرگ تر است و…

View original post 732 more words

اندر مزایای استفاده از کاندوم

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

دهنش را باز کرده و جیغ می کشد.مامی! مامی ! مامی! اشک از گوشه ی چشمش مثل رودخانه نیاگارا جاری است. پدرش هرچی سعی می کند آرامش کند فایده ندارد. مردم کم کم توی اتوبوس کلافه می شوند. شوخی که نیست. ده دقیقه است که مدام زر می زند، لا ینقطع. همین طور که نگاهش می کنم با خودم فکر می کنم که چرا مردم فکر می کنند که بچه موجود دل نشینی است؟ صدای جیغش با مف و عن دماغ قاطی شده و همه ی پنج سالگی اش را فریاد می زند. پنج سال دیگر توی مدرسه معلمش را دیوانه می کند، توی پانزده سالگی توی ماشین بکارتش را در حال ماری جوانا کشیدن به باد می دهد، پنج سال بعد هم یک توله مثل خودش پس می اندازد که دقیقا نمی داند پدرش کدوم خری بوده… شاید هم جنده بشود و یا کارمند سوپر مارکت یا بشود مثل…

View original post 715 more words

وقتی در آسمان شهر دروغ وزیدن می گیرد

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

گوشی را بر می دارم ، پدر توی خانه است  و دارد رادیو را تعمیر می کند. می گوید ” بگو من نیستم”. این اولین دروغی است که می گویم. می توانستم بگویم پدرم دستش بند است و بعد به شما زنگ می زند اما بجایش  به من یاد می دهند که راه ساده تر را انتخاب کنم  و من دروغ می گویم.

همه آماده شدیم که بریم مهمانی ، میهمان سر زده می رسد،می پرسند مزاحم که نیستیم؟ پدرو مادرم دست پاچه و معذب لبخند می زنند و می گویند نه ! اصلا . این حرفها چیه… بعد مادرم یواشکی از توی اطاق زنگ می زند جایی که قرار بود بریم و می گوید من رودل کردم و باید منو ببرند دکتر و دیر می رسند. روی مبل می نشینند و مثل سیر و سرکه می جوشند در حالیکه کافی بود از اول راستش را می گفتند. اما پدر…

View original post 417 more words

چرا گریه نکردم

21 Sep

نسوان مطلقه معلقه

گریه کردن تو خونه ی ما کار زشتی محسوب می شد،همه اش هم تقصیر بابام بود. مادرم گاهی گریه می کرد. عصرهای جمعه فیلم سینمایی می داد، اون روزها بیشتر فیلم ها سوزناک بود.وسط فیلم مادرم اشکش در می اومد و می افتاد به فین فین و دستمال کاغذی می خواست. بابام نگاهش می کرد و لبخند موذیانه ای می زد.کم کم اینجوری شد که هر وقت فیلم داشت به جاهای سوزناک می رسید بابام با لبخند فاتحانه ای می گفت: بچه جان،  اون دستمال کاغذی رو بده به مامانت.. بعد ما می خندیدیم. حتی خود مامانم هم می خندید و یادش می رفت گریه کنه.فکر کنم که بابام فکر می کرد گریه کردن نشونه ضعفه .خودش هم جلوی ما هیچ موقع گریه نکرد.حتی روزی که خواهرم از ایران رفت، حتی روزی که من رفتم. پدرم هر قدر هم توی تربیت ما موفق نبود و آخرش هیچ کدوم هیچ گهی نشدیم…

View original post 696 more words

لطف

21 Sep

این بار دوم بود که کتلت و نون سنکگ رو خوندم و خودم رو لعنت کردم که چرا زودتر بدنبال نوشته هات نرفتم. همینطور که میبینی فقط خواننده هستم و سواد و ذوق نوشتن ندارم ولی خیلی هم بی دل نیستم و احساسی٫ منطقی یا زیبایی جویانه یه وقتایی یه چیزایی رو میفهمم٫اگرچه اغلب اوقات خیلی دیر!
حالااونچه که نوشتی رو با دلم فهمیدم و خطابت به قادر هم که واویلا! اشکم رو در آورد.
ضمن قدردانی(نه در حدّ قلم خوبت و بلکه به قاعده فَهْمَمْ)٫ از اونجایی که راه تماس دیگه ای
برای ارسال جوندار و مُصِرّ تقاضای اجازه دسترسی به نوشته هات٫نداشتم٫ اینو اینجا پُست گذاشتم بلکه ببینی و اجازه ام بِدی.
امید دارم که اینو به دیده لطف ببینی٫ اگر هم نشد که… …..