Archive | September, 2015

شامگاهان

10 Sep

شامگاهان كه رويت دريا
نقش در نقش می
نهفت كبود
داستاني نه تازه كرد به كار
رشته
اي بست و رشتهاي بگشود
رشته
هاي دگرهمه برآب ببرد
اندر آن جايگه كه فندق پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب جوي از رفتار
شاخه
اي خشك ماند وبرگي زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد
همچنان در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين چرب
دست استاد
گوشمالي به چنگ داد و نشست
پس چراغي نهاد بر دم باد
هر چه از ما به يك عتاب ببرد
داستاني نه تازه كرد آغاز،
آري آن ز يغماي ما به ره شادان
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
وز خرابي ماش آبادان
دلي از ما ولي خراب ببرد

نیما یوشیج

Advertisements